عاشقانه های بهمن زارع
صفحات وبلاگ
نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱۱/۱٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱۱/۱٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱٠/٢٤

کتاب : * شما دیگر تو نیستی * نوشته بهمن زارع به زودی وارد بازار خواهد شد.

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٩/٢٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۸/٢٠

به شهردار شکایت نامه ی نوشته ام
خیابان ها را چگونه طراحی کرده اند
سالهاست قدم های من
به خانه ات نمی رسد!
حرفی ندارم
تو
شیرین باش
تبر برداشته ام
این شهر فرهاد کم دارد

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۸/۱٠

قبل از اینکه به کسی بگویی

« ماه من »

به خودت خوب نگاه کن

آیا آسمانش هستی؟

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۸/٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٧/٢٥

تو مثل گلی در دلم روییدی 
با اتفاق آمدی 
سرشار از رفتن ماندی 
با باد رفتی
من موازی با بوی تنت 
داغ داغ در تکثیر نگاهت
سرد سرد یخ زده ام در خاطراتت
پر از سوگ سقوط در ته نبودنت
به صلیب کشیده ام بودنم را
اکنون تو یوهنا وار 
شعرهایم را ورق میزنی 
ورق بزن مرا ! ورق بزن...

بهمن زارع

شعر :پاییز 92

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٧/۱٩

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٧/۱٩

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٧/۱٩

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٧/۱٩

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢۸

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٧

 
نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢۱

پروانه ها خبر آوردند

نامه های عاشقانه ی تو با او

از لای شعرهای من کپی می شود

بیخیال

ناراحت نمی شوم

دل است دیگر

پروانه ها می گویند فردا

اتفاق جالبی می افتد...

پس بیا به چیزهای خوب فکر کنیم

به چیزهایی که دل می خواهد

مثلا

تو به اولین بوسه او

من به اولین نگاه تو

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٠

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٦/٢٠

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٥/۳٠

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٥/۳٠

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٥/۱٢

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٤/٢٢

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٤/۱۸

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

گور پدر دنیا

سخت نگیر

می دانم

آدم ها

زود رنگی می شوند

نقاب در نقاب گم می کنند

می شکنند

دل ، آینه ، تو را !

سیگار را خاموش کن

همه هیچ است

تو عاشقی

من همیشه خوب

خدا با من و تو

...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

تیمارستانی اگر مرا پذیرفت

بگو لطفن

کنار پنجره جایم دهند

تصور موهایت در باد

همیشه از پشت پنجره

معرکه بوده است

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

دلگیر می زند ثانیه

دل گیر می دهد به من

تاریخ درنگاه تو هاشور می خورد

زنده به گور تمام خاطرات مشترک

گل ناز فروردین !

بهمنی بودنم برگ پاییز

در سردترین فصل آغوش ات

بهار که بیایی

قدم ات  روی چشمهایم

فقط

کمی دلم شور می زند

مبادا جاروی رفتگری عاشق

مرا به تابوتی جارو زند

تو را نبینم بمیرم...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

وقتی دنیایم

مقیاس عجیبی یافت

فهمیدم

عاشق شده ام

اکنون سالهاست در

عکس سه درچهار تو

زندگی می کنم

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

کمی از خودم عقب افتاده ام

می ترسم

آوار شود این بودنم

در سلول های تن ات

باور کن

زمین دور تو می گردد

من این گوشه

پای عشق ایستاده ام

نگاه کن

هیچ کس خودش نیست

آینه ها دروغ می گویند !

ساعت هی بی خیال

نبض می زند ثانیه  را

لعنتی زمین

دور تو می گردد

من این گوشه ایستاده ام

عاشق وار...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

خم می شوم
و سایه ات را می بوسم
تو از خدایت بپرس
اگر این نیز گناه است
کلاهی دیگر
از شرع ببافم

بهمن زارع
نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۱٢

تف می کنم

وجب به وجب

لحظه ها را بی تو

پیراهن یوسف

تیشه ی فرهاد

قصه تلخ شیرین

زوزه ی تنهایی

تاول زده ام تمام غیر تو را

با این همه بی طاقتی

نمی پرسی کجا

چرا

پاییز را طی کرده به کدام کوچه رسیده ام؟!

من در انتهای چشمهایت ماندم

زندگی می رفت به ته التهاب

تو رفته بودی و

من

احتمالا

اندکی دیر

تو را نخواهم دید

شاید خیلی !

زندگی رفته بود

تو رفته بودی

من دیر کرده ام؛دیر...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/۸

بعضی از حرفها را نمیدانی از کجا شروع کنی.چون نمیدانی اصلا اصل ماجرا از کجا شروع شده است. مثلا تا حالا فکر کرده ی قصه من و تو از کجا آغاز شد؟میدانی ؟میخواهم بگویم من تو را قبلا شاید بارها دیده بودم.از کجا معلوم چندین بار از کنار هم رد شده باشیم.شاید روزی در خیابان ساعت را هم پرسیده ام یا آدرسی را به تو نشان داده باشم.یا پشت فرمان از تو سبقت گرفته بی اعتنا گذشته ام.یا پشت سرت در صف خودپردازها ایستاده و هی ته دلم بگویم تماااام کن دیگر ... کاش هیچ وقت تمام نمیکردی!! شاید آن دورها با تو هم بازی بوده ام. باهم خندیدیم گریه کردیم یا اصلا شبی هر کدام در جایی به ماه نگاه کرده حرفی زده باشیم... می دانی تو هم یکی بودی مثل میلیونها نفر که هر روز هستند و نیستند.اما وقتی تو شدی تو ی زندگیم.وقتی پا گذاشتی به لحظاتم .تازه فهمیدم چقدر کم دارم ات.تازه فهمیدم زندگیم چقدر زندگی نبود.و فهمیدم در زندگی هر کسی،کسی باید باشد که باااید باشد.و با بودنش بفهمی تنها نیستی. این متن میتواند چندین صفحه ادامه داشته باشد اما من همین جا یه نقطه میگذارم.دیگر آغاز و پایان با تو است.می توانی زندگیم را ادامه دهی ؟هستی ؟؟؟

بهمن زارع

از کتاب : دست نوشته های دفتر خصوصی من

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٧

سلام بوی پاییز بر تن عریانم

سلام نازگل

سلام زیبا

سلام مهربان

سلام آبی

تو بگو

 چه صدایت کنم جواب سلامم بدهی؟!

نکند سلام ها هم گم شده اند

نکند هیچ سلامی به مقصد نمی رسد

شاید

نام خیابان ها را عوض کنند

من و تو که عوضی نشدیم

بی خیال

اصلا به من چه که جواب نمی دهی

من باز سلام می دهم

من باز حالت می پرسم

من باز نامه می نویسم و ...

ببین

می خواهم لبخندت را ببینم

به هیج جای دنیا برنمی خورد

بگو

سییییییییییب

اصلا

بیا با هم داد بکشیم

دلش بسوزد سکوت

شاید

رهایمان کند

بعد

بنشینیم برای هم ببافیم

تو رویایی برای زمستان فرداها

من شعری برای پاییز عاشق ها

یا بنشینیم و

 معادله حل کنیم

چطور شده است

من بعلاوه تو مساوی تو!

بعد تو

بخند

بخند

بخند

بلند بلند بخند

تمام مجهول ها درته لبخند تو حل می شوند

می بینی عزیز

این نامه هم به آخر رسید

حالا می خواهی بیا می خواهی ... نه

فقط بیا...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٧

طول و عرض رابطه

از من و تو

حقیقتی نیافت

کبریت خیس

سکوت آتش نیست

زندگی شاید

احتمال مردن است

وقتی ازچشم تو افتادم

من و تو

هیچگاه از گذرگاه « ما »

عبور نخواهیم کرد !

کبریت ها گریه می کنند...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٥

نیازی به اثبات شعر

یا مه در کلمات تو نیست

روزنامه را پاره کن

هیچ خبری به نو نرسیده است

اصلا از من

هیچ خبری به تو نرسیده است؟

کال

دروغ

بی تویی

ساعت 8 صبح

 پارک لاله

...

مجالی نیست

دلتنگی چرا ! زیاد

فراتر از بی قراریم

در منطقه استحفاظی سکوت

گاه اسم ات را فریاد می زنم

یادت هست؟!!؟

اعتراف می کنم

شکسته شدنم را در اشعار مچاله

تو قول می دهی

شعر را که خواندی

آتش بزنی؟

آغوش ام یخ زده است !

...

 بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٥

برادرم قبل آنکه عاشق شود

مرد

و من فهمیدم

مرگ سر هیچ ایستگاهی

منتظر عاشق شدنم

نخواهد ماند

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٥

باز حواسم را پرت کردی

موهایت را باز گذاشته ی؟

آبی،صورتی،ناز من !

اینقدر روی ذهنم  راه نرو

بیا

بیا بنشین روی پاهایم

من موهایت را ناز کنم

تو کمی با حوصله

این خیال را کش بده

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۳/٥

من نه پیری هستم که حسرت زمان کودکی می خورد و نه کودکی که آرزوی بزرگ شدن دارد. اکنون کسی هستم که درد هر دو را یکجا می کشد.

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٢/۱٧

مرا ببخش اگر گاهی

خواب تو را می بینم

جان من به دل نگیر

آسوده باش

می دانی

این خوابهای مچاله

سالهاست

تعبیر آمدن ندارد

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٢/۱٦

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٢/۱٦

زندگی چقدر کوتاه است

با سلام گفتن تو شروع می شود

و خیلی زود

زودتر از خیلی زود

با خداحافظی دستهای تو

تمام می شود

...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٢/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/٢/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٢۱

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٢۱

تو هم

توهمی بیش نبودی

انگار!

همیشه مرا

راحت رها میکنی

مثل آن روز

مثل بوی عطر بر پیراهنی در باد

بر باد رفته ام...

فرودگاه

پارک

خیابان

ایستگاه

بن بست می شود.

همیشه منم که می مانم

پای قول هایم

همیشه تویی که می روی

می روی ... !

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٦

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

کمی خودت را به شعر من بمال

بگذار بوی تو بگیرد این احساس

مثل همان پیراهنم

یادت است نمی شستمش

مبادا بوی آغوشت برود

دیوانه می خندی؟

بخند

من ِ عاشق

به یک لبخند تو دیوانه گیها کرده ام

قشنگ ِ دلم !

کمی خودت را به مردن بزن

بگذار دلم باور کند نیستی

شاید فراموشت کند

خودمانیم

از فروردین تا اسفند

چند بهمن به پای تو سوخته است؟

چند پاییز به قدمهای مردی مغرور خندیده است؟

اخم نکن زیبا!

ببین

می دانم تقصیر تو نیست

بی انصاف منم

که از عشق تو نمرده ام

وقتی مبتلا شدم !

ساده بگویم:

دیگراز این همه سکوت خسته ام

دیگر بریده ام

کمی کوتاه بیا و

بیا...

 

 بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

من نقاشی چشمهایت را 
در برکه تنهایی ام رسم می کنم
تو
با نقشه هایی که در سر داری 
به ریش نداشته ام 
می خندی
می فهمی ؟
وقتی در بی کسی کسی
نقش عشق به خود می گیری
او عاشقی است 
که حتی به نیش خندهای تو
از دم دل میدهد
می فهمی؟
تاریخ عشق های پاک را 
در گورستان هیچ کتابی
لالایی نگفته است
تو با مداد رنگی هایت 
روزگار مرا سیاه کن
من در صحنه ی بخت 
تو را سپید می خواهم
می فهمی؟
آدم به عشقی که در دل دارد
اندازه انسان بودنش 
سنجش می یابد
اکنون تو نگاه کن
که تا چه حد انسانی!؟
می فهمی؟

بهمن زارع
نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

پشت این شعر مردی می گرید

حالا هی تو بگو مرد که نمی گرید

مگر می شود

بوی تو را داشت و

خاطراتت را بویید و

تو نباشی و

اشک نباشد؟!

عکست را میخ میزنم به

تمام دلتنگها

کسی که نیست

خودمانیم

ببینمت

هنوز دور ازچشم من

احساس عریانت

دلتنگم می شود؟!

وااااای باز آبی پوشیده ی؟

چقدر به تو می آید این لباس

می دانی

آبی تویی وقتی عاشقی

همین

ربطی به هیچ تیمی ندارد

ربطی به خود رنگها هم ندارد

آبی از تو رنگ می گیرد

مهربان

باز که اخم کرده ی

من که پا به پای تو آمده ام

فقط نمی دانم چرا این بار

تنها رفتی

تمنای من یادت می آید؟

چقدر گفتم که بیا ونرو؟

چقدر گفتم حالا که می روی زود بیا!

چقدر به سادگیم خندیدی...!

وقت رفتن یک آن ایستادی

در ازدهام نگاهها نگاهم کردی

دستی تکان دادی و

آرام رفتی...

 

پشت این شعر مردی می گرید

...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

همه  چیز از هیچ شروع شد

من به هیچ شعری ایمان نداشتم

تو به هیچ  خدایی !

نگاه کن

خنده دار نیست ؟

یک هیچ ما را به کجا رسانده است!

من شاعری می کنم

تو خدایی !؟

...

 

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٤

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱۳

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٢

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/۱٠

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٩

 من نقاشی چشمهایت را 
در برکه تنهایی ام رسم می کنم
و تو
با نقشه هایی که در سر داری 
به ریش نداشته ام 
می خندی
می فهمی ؟
وقتی در بی کسی کسی
نقش عشق به خود می گیری
او عاشقی است 
که حتی به نیش خندهای تو
از دم دل میدهد
می فهمی؟
تاریخ عشق های پاک را 
در گورستان هیچ کتابی
لالایی نگفته است
تو با مداد رنگی هایت 
روزگار مرا سیاه کن
من در صحنه ی بخت 
تو را سپید می خواهم
می فهمی؟
آدم به عشقی که در دل دارد
اندازه انسان بودنش 
سنجش می یابد
اکنون تو نگاه کن
که تا چه حد انسانی!؟
می فهمی؟


بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٩

 ناز گل سلام
حال چشمهایت خوب است ؟
آفتاب بر روزهایت می تابد؟
دلت را بگو
باران را به یک لیوان چای میزبان می شود؟ 
حال مرا نپرس
خوب هستم
از دل من حرف تازه ی نیست
هی عاشق تر می شود
به گمانم تا بیایی
تاب نیاورد
می دانی مهربان !
به نقطه ی از حادثه رسیده ام که دیگر
هیچ اتفاقی نمی افتد
مثل مرگ یا همان رفتن تو...
آغاز و پایان قصه از اینجا بود
کاش رفتن ها در قصه سانسورمی شد 
...
ببینمت
نشسته ی شعر مرا میخوانی؟
چایت سرد نشود مهربان
من از نجابت لبهایت می ترسم
من هنوز لای موهایت گیر کرده ام
به کاسکویی که از دست تو دانه میخورد 
حسودی نکنم؟
خوش بحال استکان 
خوش بحال چایی
خوش بحال شعر
خوش بحال آبی وقتی رنگ لباس تو می شود
اصلا بیا
بیا بنشینیم و خیال کنیم
مثلا تو آمدی
میخندی
میبینمت
میبوسمت

نترس
دل من به همین خیال های ساده قرص است
دوای هر شب بی تو بودن ها
مهرباااااان
این نامه لعنتی هم به آخر رسید
دیگربه سیم آخر زده ام
با تو اتمام حجت می کنم
ببین 
یا تا اردیبهشت می آیی
یا ؟!
یا تا همیشه منتظرت می مانم


بهمن زارع


اینستاگرام من : Bahman.Zare

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٩

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٧

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٦

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٦

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٦

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٦

بین من و تو تا همیشه یک تا نفس میکشد ...

بهمن زارع

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

نویسنده: دوستدار بهمن زارع - ۱۳٩٤/۱/٥

دوستدار بهمن زارع
این صفحه شخصی آقای زارع نیست.ایمیل شخصی ایشان 64bahman@gmail.com
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :